
کاش موقعی که اشک روی گونه هایت می ریخت یاد آن تمساح نمی افتادم
خدا کند جلاد موقع توبه هایم یاد آن گرگ نیفتد
و ز در تا دیوارم، کسی چشم نینداخت
با خودم پرسیدم:
این چه حالیست که بدان درگیرم؟
نعره خاموش شپشی از ته جیب
پچ پچان گفت که من بی پولم
گفتمش پول تورا چه، تو در آغوش منی
شپشک گفت که آغوش مرا چه ،تا تو شب پوش منی
شپشک را بگفتم ز محبت خار ها گل میشود
شپشک گفت که گل چیست، ز پول در میشود
بر سرش آرام گفتم، که ای بنده خدا
شش پایت به زمین و سر به هوا
تا به کی خواهی سخن گویی ز پول و در و مال؟
این چنین گفتم شپش را من بدون دادو قال
به شپش بر خورد و با لحنی ثقیل
رو به من کرد و بگفتا ای عقیل
من روم از جیب و از کویت ولی
دان که بی پول، نه آن گردد نه این
شعر از : عقیل ادهمی

با کلامت سال ها نه
ولی چند لحظه ای همساز گشتم
با صراط مستقیمت سال ها نه،
ولی چند لحظه ای همراه گشتم
آبرویم پیش تو دانی چرا از دست برفت؟
چون (ای) عقیل از کشف تو سال ها نه،
ولی چند لحظه ای خود خواه گشتم
شعر از : عقیل ادهمی
که از خدا خواستم سایه مرگ رو از سرم کم نکنه...
عقیل
بهش فکر نکردم
چون میدونستم نمیتونم جلوی خندمو بگیرم...
عقیل


